گاه نوشته های یک طراح وب

اینجا تجربیات و گاه نوشته های روزانمو قرارمیدم

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «zoheir khonyagar» ثبت شده است

#تا آخر تابستون تخت گاز

مدتی هست راجع به گذر ایام ننوشتم ... خب یه مدت که درگیر امتحانای مزخرف دانشگاه بودم که بالاخره تموم شد ... بعد از اون باید منتظر میموندم تا این ماه مسخره تموم بشه تا بتونم مث آدم برنامه امو پیش ببرم ... توی این 10 روزی که اومدم خونه تونستم 4 فصل سریال silicon valley رو ببینم و پیشنهاد میکنم حتما ببینین چون سریال قشنگی بود جدای از طنز بودن داستان ، نکته های مهمی راجع به راه اندازی کسب و کار و استارتاپ داشت ...

این تابستون تصمیم دارم یه سری تغییرات بنیادین ایجاد کنم ... اولیش رو اجرا کردم و اونم تایم بیدار شدنه که هر روز ساعت 5.30 صبح بیدار میشم و شروع به برنامه نویسی میکنم و این یعنی اینکه دیگه از شب بیداری خبری نیست البته بجز روز های تعطیل ... تا الان سه روزش خوب اجرا شد و آن تایم و پر انرژی بیدار شدم کارای برنامه نویسی هم خوب پیش رفته ... امروز هم که روز 4 ام میشه چون تعطیله کلا نخوابیدم و مشغول عشق بازی با PHP هستم ... البته چون خوب خوابیدم روز قبلو الان باتریم فوله :دی

مورد بعدی که باید بگم اینه که با تیمم به مشکل بر خوردم بخاطر یه سری مسائل و الان همه چیز رو هواست و احتمال اینکه کلا از تیم لفت بدم خیلی بالاست ... فعلا منتظرم تا ببینم بقیه اعضا با این مشکلات چیکار میکنن .

صبحا که بیدار میشم با یکی از دوستام که اسم مستعارش محبت هستش میریم دفترش که یه کانون تبلیغاتی هست همونجا صبحونه رو با هم میخوریم و شروع به کار میکنیم ... اون کارای طراحی گرافیکش رو انجام میده منم برنامه نویسیمو کار میکنم ... این تابستون یه فیتی با هم دادیم و قراره سفارشای طراحی وبسایت رو من انجام بدم ... خلاصه اوضاع کارا فردی خوب پیش میره ...

درحال حاضر هم دارم دیزاین پترن MVC رو یاد میگیرم و بعد از این میرم سراغ لاراول ، این تابستون با توجه به رشد چشمگیر جاوا اسکریپت و فریم ورکای خوبی که براش منتشر شده یه وقت خوبی رو به یادگیری و کار با ابزارای جاوا اسکریپت اختصاص میدم که قبلش باید ورژن جدید جاوااسکریت (ecmascript 6) رو هم یاد بگیرم ... لامصب بدجور پیشرفت کرده ... تقریبا میشه باهاش هرچیزی ساخت ...


۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۹:۵۷ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
زهیر

#بعد این تعطیلات

امروز صبح ساعت 4 صبح رسیدم زاهدان ... اومدم خوابگاه ... رفتم یه دوش بگیرم که متاسفانه مسعولین یادشون رفته بود آبگرم کن خوابگاه رو روشن کنن ... این تا اینجای کار ... یکم با بکس فک زدیم بعدش خوابیدم ... الان هم بیدار شدم و دارم اینا رو مینویسم ... امروز کلیپی رو دیدم که تو استارتاپ یه تیکه از مصاحبه من رو هم نشون میداد برام جالب اولین بار بود داشتم جلو دوربین مصاحبه میکردم و صد البته مضحک :دی کلیپ رو آخر همین پست میزارم .

از تعطیلات بگم ... که خوب بود ... تقریبا بجز همون 48 ساعتی که با رفقام رفتیم بیرون شهر جایی که هیچکی نبود ، هیچ تفریح خاصی نداشتم یعنی همون 48 ساعت برام کافی بود ... بقیه اش رو تو خونه برنامه نویسی میکردم ، فیلم میدیدم و یا کتاب میخوندم ... یکی از خوبی های این سال جدید (که این عنوان به نظرم کلیشه ای و مزخرفه اما چاره ای نیست ) اینه که همون اول با کتاب خوندن شروع کردم ... کتاب بیگانه کامو رو خوندم بشدت جذب شخصیت داستان شدم ... در حال حاضر هم دارم کتاب 1984 جورج اورول رو میخونم این کتاب رو قبلا دوبار تا نصفشو خونده بودم اما هر دوبار به موانع مزخرفی همچون امتحانات نهایی و کنکور برخوردم و نتونستم کامل بخونمش و حسرت میخورم که چرا بجای خوندن کتاب های پربار وقتمو صرف درس خوندن و یادگیری فرمول های کصُشعر کردم ... البته با اینکه فقط یه سال کنکور رو درس خوندم اما هنوز هم از وقتی که براش گذاشتم پشیمونم با اینکه نتیجه دلخواهمو گرفتم ... بگذریم گذشته دیگه اهمیت نداره الان دیگه این اشتباه رو نمیکنم ...

خب از کارایی که تو تعطیلات انجام دادم میگفتم ... کار با git و github رو یاد گرفتم ... زبان php رو تا اونجایی که مشخص کرده بودم پیش بردم ... کار با پایگاه داده و ارتباط اون با php و دستورات زبان sql رو کار کردم ... کلا وارد یه دنیای جدیدی توی برنامه نویسی شدم و از این بابت خوشحالم ... خوشحالم که برنامه نویسی وجود داره و هست و وجودش به وجودِ تهی من معنا میده و این خودِ لذته ... و این خودش کلی بهم انگیزه میده ...

مدتیه چشامو میبندم و فقط خودم رو خارج از ایران میبینم .... همینکه اونجا بدور از هرچی آشنا باشم برام کافیه ... اما خب هنوز زوده برا اون موقع ... برای قدم اول بعد این چند سال باید برای رفتن به تهران فکر کنم ... یکی از دوستان گرافیستم هم همین برنامه رو داره ... تا بینیم چی پیش میاد ... یه مصاحبه ای رو چند وقت پیش بی بی سی فارسی با یه نویسنده ایرانی که به هلند مهاجرت کرده بود و کتاباش تو هلند خواننده های زیادی داشت انجام داده بود یه حرف خیلی خوبی زد که من رو بیشتر به مهاجرت علاقه مند کرد گفتش که مهاجرت باعث میشه آدم تو اون این حیطه کاریش بهترین باشه میگفت حتی اگه تو دزد هم باشی بعد مهاجرت به یه کشور با یه لول بالاتر یه دزد حرفه ای میشی ... حالا من که نمیخوام دزد بشم :دی ولی مثالش خیلی قشنگ بود ... کلا فکر کردن درباره اینا برام خوشاینده و لذت میبرم ...


۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۳۲ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زهیر

#فقط من این مشکلو دارم ؟

نمیدونم چرا هروقت آدم هایی که با کاری که میکنم مرتبط نیستن اطرافم هستن نمیتونم حتی یه خط هم کد بزنم ... نمیدونم فقط من این مشکلو دارم یا بقیه هم عینجورین ؟! :دی

۰۳ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۳۸ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
زهیر

#ریکاوری

این یه هفته که گذشت نتونستم کار خاصی انجام بدم ... نمیدونم اصن میام خونه اینجوری میشم ... میشینم زل میزنم به لپ تاپم ... اینجور که میبینم من باید برای همیشه از خونه دور باشم ... البته وقتی خودم تنهام کارا رو خوب پیش میبرم ... این یه هفته رو سعی کردم زود بخوابم و صبح زود بیدار بشم ... تلاش خوبی بوده الان نهایتا دیگه 1 میخوابم صبح 8.30 بیدارم :دی

کتاب عقاید یک دلقک رو هم شروع کردم ... خیلی دارم باهاش حال میکنم ... هانس شخصیت جالبی داره و علاقه شدیدی نسبت بهش پیدا کردم ...

روزا اصلا نمیشه کد زد به هیچ وجه ... سکوت شب و شنیدن صدای کیبورد چیزایی هستن که تو روز پیدا نمیشن ... خلاصه اینکه منتظرم این هفته هم بگذره ...

پ ن : فضای بیان خیلی سرد شده ... اونایی که میخونمشون یا رفتن یا کم مینویسن :/

آهنگ پیشنهادی : RadioHead - Karma Police

recovery

۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۱ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زهیر

#اینم خدمت دوستانی که میگن میز من تمیزه :دی

mize khabgah

پ ن : این میز کار خوابگاهه ... البته این روز خوبش بودا ... بدتر از اینم هست که به موقع اش رونمایی میشه :دی

۱۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۴ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زهیر

#با همه سختیاش این زندگی لعنتی ادامه داره ...

این مدت خیلی دوست داشتم بنویسم از کار هایی که انجام میدم حتی راجع به پروژه درسی ، حالا با اینکه شاید بگین پروژه درسی که دیگه چیزی نیست ... نه این پروژه خیلی پروژه خوبی بود همونجور که تا حدودی تو پست قبل راجع بهش گفتم ... تو شی گرایی به تسلط رسیدم و میشه گفت یه اعتماد به نفس دوباره گرفتم ... البته فاز سومشو هم قراره بنویسم و باید تا 29 همین ماه بعنی تقریبا تا سه روز بعد از آخرین امتحان اینجا بمونم ...

امتحانا هم شروع شده اولین امتحان ریاضی 2 بود و به معنای واقعی ریدم فعلا که تو سیستم 5 ثبت شده اما به استاد ایمیل زدم گفت قبل تأیید نهایی تغییرش میده ... امیدوارم بالای 9 بده چون اگه زیر 9 بشم مشروط میشم حتی نمره برنامه نویسی هم دیگه نمیتونه کمک کنه ... اما بگذریم از درسای تخمی که به هیچ دردی نمیخورن ...

خب برم سراغ پروژه تیممون ... همونجور که قبلا هم گفتم چون فعلا هر سه نفرمون درگیر امتحانا پایان ترم هستیم متوقف شده اما به زودی شروع میشه و به احتمال زیاد تا قبل 28 ام همین ماه پروژه درسیو تکمیلش کنم و 2 روزی که اینجا هستم با بچه ها کدنویسیشو شروع کنیم ... راجع به پروژه هم به همین توضیح اکتفا میکنم و اون اینکه شامل یه سیستم تحت وب ، ربات تلگرام و اپلیکیشن اندروید هستش که هر سه از یه دیتابیس تغذیه میکنن ... پروژه بلند مدتیه ... برنامه نویسی تحت وبشو من انجام میدم ، ربات رو احسان و اپ رو هم محمد مینویسه ... فعلا تا همین اندازه بیشتر نمیتونم بگم ... وقتی به مرحله اجرا رسید بیشتر راجع بهش مینویسم ... بین ترم خیلی مهمی رو پیش رو دارم و فقط احساسمو در همین حد میتونم بگم که واقعا هیجان زده و بدجور تشنه این چالشم :-)

۱۴ دی ۹۵ ، ۱۶:۳۹ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زهیر

#عادت

عادت!

عادت،ناجوانمردانه‌ترین بیماری‌ست ،زیرا هر بداقبالی را به ما می‌قبولاند،هر دردی را و هر مرگی را.

در اثر عادت،در کنار افراد ِ نفرت‌انگیز زندگی می‌کنیم،به تحمل زنجیرها رضا می‌دهیم، بی‌عدالتی‌ها و رنج‌ها را تحمل می‌کنیم.به درد،به تنهائی و به همه چیز تسلیم می‌شویم.

عادت،بی‌رحم‌ترین زهر زندگی‌ست. زیرا آهسته وارد می‌شود،در سکوت ،کم‌کم رشد می‌کند و از بی‌خبری ما سیراب می‌شود و وقتی کشف می‌کنیم که چطور مسموم ِ آن شده‌ایم،می‌‌بینیم که هر ذرۀ بدن‌مان با آن عجین شده است، می‌بینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست و هیچ داروئی هم درمانش نمی‌کند.

#یک_مرد

#اوریانا_فالاچی

پ ن : با وجود خستگی لعنتی که فعلا قصد نداره از من بیرون بکشه امروز دیگه شروع کردم ... هرچقدر خوابیدم بسه ! اگه میخواست با خوابیدن رفع بشه که تا الان رفع شده بود ... نباید یادم بره که تنها 4 چیز هست که میتونه این خستگیو رفع کنه : کُد زدن ، کتاب ، موزیک ، فیلم
tired
۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۳ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زهیر

#تا جنون راهی نیست !

این چند روز خیلی فکرم درگیر بود بخشی از این درگیری مربوط به قسمت آگاه مغزم بود و خودم میفهمیدمش .... بخش دیگه اش هم تو اون قسمت نا خود آگاه مغزم بود که بیشتر از همه CPU مصرف میکرد و کلا باعث خستگیم شده بود ... امروز تقریبا به مرز جنون رسیدم البته قبل از اینکه ادامه PHP رو کار کنم ... باید بتونم افکاری که تو ناخودآگاهم هست رو شناسایی کنم تا اینقدر ازم انرژی نگیره ... از ساعتا 10 تا همین الان درگیر یادگیری PHP بودم ... این چند روز با اینکه این افکار لامصب هجوم اوردن اما از یادگیری دست نکشیدم .... دو جلسه دیگه میرسم به قسمت شیرین کار با دیتابیس ... درسته این بخش از آموزشا یکم رو اعصابه و بیشتر چیزای اولیه و معرفی توابع PHP هستش اما دلم به اون آخرا که بیشتر پروژه عملی و  MVC هستش گرمه

امیدوارم بتونم این مشکل نا خودآگاهمو حل کنم ... جالبیش اینه نمیدونم صرف فکر کردن به چی میشه و این منو بیشتر آزار میده ... میدونم درکش شاید سخت باشه اما همینه که هست باید بفهممش ... نمیتونم اجازه بدم اینجوری ضد حال بزنه و برینه به اعصابم !

madness2

۱۱ آذر ۹۵ ، ۰۵:۰۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زهیر

چالش میز کار

استارت این چالش رو یک آشنای عزیز زدن و دلارام جان منو به این چالش دعوت کرد که همینجا از هر دو این عزیزان تشکر میکنم ...

و اما ...

اینم میز کار من :))))

پ ن : تصویر توی مانیتور هم لحظه ای هستش که میخواستم تو وبلاگ دلارام جان نظر بدم :دی

پ ن جدید : به میز کارهایی که دوست داشتم رأی هم دادم ... اگه دوست داشتین برای رأی دادن به وبسایت چالشها مراجعه کنین .

mizekar1

mizekar2

۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۶:۵۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زهیر

#به فاک رفته را حرف مفتیست کار

یکشنبه شب به فاک عظما رفتم و اون چیزی که انتظارش رو میکشیدم بالاخره اومد سراغم ... تب و سرماخوردگی ... شب اولو تو خواب هذیون گفتم (طبق گفته هم اتاقیا) ... شب دوم و سوم تب نداشتم خلاصه اینکه ... بدون رفتن به دکتر مشکلم حل شد ... باید از مادر جان عزیز بابت پیشنهاد واکسنی که قبل از شروع ترم زدم تشکر کنم ... خلاصه اینکه تا امروز کلا به فاک بودم و تنها کار مفیدی که کردم همون دیدن سریال Hannibal بود ...
کم کم دیگه داشت حالم از خودم به هم میخورد ... امروز به خودم اومدم با اینکه دیر از خواب بیدار شدم ولی تونستم به مبحث فرم ها تو PHP رسیدگی کنم ...
اگه همین برنامه نویسیه نبود وجودم کلا بیهوده بود ... مثلا چیکار میکردم ؟ مثل اکثریت یا مثل خر درس میخوندم ( اصلا برای من گزینه مناسبی نیست چون از درس متنفرم ) یا هم مثل جمعی از دیگر از همون اکثریت تو فعالیت های عجتماعی نظیر فلان انجمن یا فلان کانون که فقط و فقط پر از خاله زنک ها و خایه مال های تخمی هستش عضو میشدم که اصلا حال نمیکنم ... نه برای منی که از اجتماع این آدما نفرت دارم ... هرچی از این اجتماع دورتر بودم برام بهتر بوده ...
خوبی این دو سه نفری که با هم تو تیم هستیم اینه حد اقل زیاد فَک نمیزنن اکثر مواقع ساکتن و دارن کارشونو انجام میدن و یه هدفون گذاشتن و موزیک گوش میدن ... این خودش دلیل خوبیه که باهاشون حال کنم ...
اگه بخوام همین الان آرزویی داشته باشم زندگی تو قطب شمال ، خودم تنهای تنها با لپ تاپم ... فقط اگه امکانات فراهم باشه و یه خط اینترنت و برق هم باشه دیگه چیزی نمیخوام به گوشی هم نیازی ندارم
زندگیم بدون این 4 تا چیز بیهوده اس : کُد زدن ، کتاب ، موزیک ، فیلم
۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۲ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زهیر