29 تیر با قطار حرکت کردم و تو یه کوپه 4 نفره بودم ... 3 نفر دیگه دوتاشون بین 30 تا 35 ساله ، و اون یکی پیرمردی بود نزدیک 65 سال ... خیلی خوش گذشت هر سه تاشون پایه بودن کلی بحث کردیم و حرف زدیم و کلی هم خندیدیم :))

صبح روز بعد ساعت 7.30 رسیدم تهران ... بچه ها توی ترمینال غرب منتظرم بودن . از راه آهن تا ترمینال رو با تاکسی رفتم . اون دوتا آقاعه که همسفرم بودن گفتن با هم تو ی مسیری تا نصفشو با ما بیا دیگه با هم رفتیم و منم ترمینال پیاده شدم ... تو سالن انتظار رفتم و دیدم محمد ، محسن ، فاطمه ، فائزه و حامد نشستن ... باهاشون سلام و احوالپرسی کردم و نشستیم تا خانم سلوکی [جا داره یه تشکر ویژه ای از ایشون بکنم چون واقعا برامون سنگ تموم گذاشتن و کلی زحمت کشیدن واقعا از ایشون ممنونم] که مسئول اسکان ما بود بهمون زنگ بزنه ...


روز اول

تقریبا یک ساعتی رو توی ترمینال نشستیم و بعدش خانم سلوکی زنگ زد و رفتیم تا قسمتی از مسیرو با مترو بریم . بعد مترو هم تاکسی گرفتیم و رفتیم شهرک غرب کنار ساختمون بهداشت ساختمون اداره پست بود که کله گنده های پست رو اسکان میدادن مارو هم تو همون اتاقا اسکان دادن . اتاق خیلی خوبی بود . 4 تا تخت داشت و یه تی وی که ازش استفاده ای نشده و امکانات خوب دیگه ... منو محسن و حامد و محمد تو این اتاق بودیم ... یه اتاق دیگه هم که 3 تخت خواب داشت و با همین مشخصات که غزل و فاطمه و فائزه اونجا میخوابیدن ... البته غزل بیشتر خونه فامیلاش بود چون عروسی داشتن ولی شبا اول با ما بود . یه اتاق هم برای احسان و خانومش بود .

خب بگذریم احسان اینا هنوز نرسیده بودن . یه استراحتی کردیم . اختتامیه رو که از دست دادیم بعد نزدیکا ظهر رفتیم الکامپ . با Snap درخواست تاکسی دادیم و خیلی سریع رسید . کلا سرویس خیلی خوبیه برای شهرا بزرگ مخصوصا قیمتش که نسبت به تاکسی هایی که کنار جاده وایمیستن خیلی بهتره .

عکس مربوط به من ترمینال جنوب :)))))))

تو این پست بیشتر راجع به اتفاقات میگم واگه وقت کردم تو یه پست جدا راجع به استارتاپ ها و ایده های باحال الکامپ میگم :))

عکس پایین جز اولین عکسامون تو الکامپه با بچه ها

این آقایی که وسط ایستاده هم دوست بلاگیم مهراد (همون عنایت فانی بی بی سی :دی) عزیز هستش که روز اول وقت نشد خوب ببینمش و باهم حرف بزنیم ولی خب روزای بعد جبران کردیم :))))) در برخورد اول که عالی بود حالا راجع روزای بعد که حرف زدیم و اینا در ادامه مینویسم . روز اول فقط به سلفی بسنده کردیم آخه داشت ناهار میخورد یهو من مزاحم شدم :دی

و بقیه عکسا (^_^)

درحال چسبوندن پوستر های آنیف :))

نیمچه صبحونه کاری با بکس :))) البته دیگه ظهر شده بود :)))

خب روز اول رو با محمد چرخیدیم بعضی جاها هم با بقیه بچه ها با هم بودیم ... ناهار هم منو محمد هات داگ خوردیم که واقعا بد بود تازه خیارشور هم نداشت :/

روز اول خیلی زود تموم شد و رفتیم اتاق ... یه دوشی گرفتم و روی تختم افتادم نفهمیدم چجور خوابم برد ... ساعت 23 از خواب بیدار شدم دیدم دیدم ملت وقتی من خواب بودم باهام سلفی گرفتن :))))

اون شب رو با بچه ها نشستیم حرف زدیم و بعدش خوابیدیم :)

راستی احسان و وجیحه هم وقتی من خواب بودم بالاخره رسیدن اتاق :)))

روز دوم

صبح زود ساعت 8 احسان اومد بالا سرم و گفت پاشو حاضر شو که دیر شده بقیه هم در حال بیدار شدن بودن ... خلاصه بیدار شدم و یه دوش گرفتم و با بچه ها یه صبحونه ای خوردیم و راه افتادیم به سمت نمایشگاه .
من و محمد و غزل و فائزه با یه تاکسی رفتیم و بقیه هم با یه تاکسی دیگه . چون ترافیک بود به راننده گفتیم اون طرف خیابون که میرفت به سمت نمایشگاه بایسته و ادامه راهو پیاده بریم .
برنامه به این شکل بود که چند گروه بشیم و کارای مختلفیو انجام بدیم ... منو غزل یه گروه شدیم و مسئول چاپ کردن استند آنیف و زیر رو کردن و سوال پرسیدن از غرفه های سالن 8 که استارتاپا مستقر بودن بشیم .
روز تقریبا پرکاری بود کلی گشتیم تا تونستیم سالن نمیدونم چند بود رو پیدا کنیم که توش کارای چاپی رو انجام میدادن آخه یه جای پرتی و ما چند بار اینو دور زدیم تا بالاخره فهمیدیم که اونجاست :دی استندو سفارش دادیم و رفتیم سمت سالن 8 و کلی غرفه های استارتاپا رو زیر و رو کردیم . وقتی با برنامه نویسا حرف میزدم خیلی انرژی میگرفتم چون خیلیاشون اون جوری بودن که انتظارشو داشتم همه با یه تیشرت و یه لپ تاپ که روش کلی برچسب فریم ورکا مختلفه و اینکه چقدر خاکی و خودمونی بودن و راجع به کارشون توضیح میدادن جدای از اون کلی از تجربه هاشون استفاده کردم .
با اینکه حجم کارا زیاد بود سعی کردم سریع وقتمو آزاد کنم تا عصر برم مهراد رو ببینم و حرف بزنیم . با غزل استند رو تحویل گرفتیم رفتیم سمت غرفه امون . محمد و فائزه هم اونجا بودن . با محمد پایه های استند رو به هم وصل کردیم و باهاش چندتا عکس گرفتیم . بعدش هم با بچه ها رفتیم برای ناهار .
بعد ناهار تقریبا ساعت 15 عصر بود . من و احسان و وجیهه رفتیم باز سالن 8 چون خیلی خیلی حال و هوای خوبی داشت بقیه هم رفتن اتاق . من از احسان جدا شدم تا برم مهراد رو ببینم . قرار شد احسان اینا وقتی که خواستن تاکسی بگیرن بهم خبر بدن تا با هم بریم . رفتم غرفه مهراد اینا و دیدم نشسته . کوله اشو برداشت و رفتیم اون قسمتی که استارتاپا میومدن و کارشونو ارائه میدادن نشستیم و کلی حرف زدیم از بحثای برنامه نویسی گرفته تا کلی بحثای دیگه . خیلی خوب بود انقدر غرق حرف زدن شده بودم و بهم خوش میگذشت که حتی حواسم به این نبود که احسان 11 بار به گوشیم زنگ و زده و من نفهمیدم . وقت نمایشگاه داشت تموم میشد و من بعد کلی حرف زدن با مهراد ازش خداحافظی کردم و به احسان زنگ زدم . گفتش کجایی تو انقدر زنگ زدم جواب ندادی . گفتم کجایی گفت ما الان سوار تاکسی شدیم . گفتم پس شما برین من خودم میام . هرکاری میکردم اسنپ اون موقع درست کار نمیکرد تو راه وایستاده بودم تا بتونم درخواست تاکسی بدم که دیدم مهراد هم داره میاد گفتش که تا یه جاهایی باهام هم مسیره و راه افتادیم تو راه که میرفتیم یه تاکسی درخواستمو قبول کرد اما تا رسیدیم به خیابون اصلی چون زیادی معطل شده بود کنسلش کرد . دیگه هرچی منتظر موندیم دیدیم اینجوری فایده نداره و تصمیم گرفتیم پیاده بریم قدم بزنیم . خیلی خوب تو راه بازم به بحثمون ادامه دادیم خیلیاش راجع به برنامه نویسی و بات های تلگرامی بود یک بخشیش هم راجع به موزیک موزیک بود . رفتیم و رفتیم و رفتیم تا اینکه بالاخره یه اسنپ درخواستمو قبول کرد و ما باید یکم برمیگشتم عقب چون تاکسی اونور خیابون بود . مهراد کمکم کرد تاکسی رو پیدا کنیم اما چون راننده از یه مسیر دیگه میرفت نشد که با هم بریم چون اون مسیرش دیگه فرق داشت با مهراد خداحافظی کردم . اون روز خیلی خوب بود . حرف زدن با مهراد و تجربه هاش تو تهران خیلی بهم کمک کرد . همین حرف زدنا و تبادل اطلاعات باعث شد که برم راجع به سیستم و عامل لینوکس بیشتر مطالعه کنم و ترغیب بشم کلا قید ویندوز رو بزنم . البته الان که دارم این پست رو مینویسم هنوز لینوکس نصب نکردم چون باید یه هارد بگیرم و از اطلاعاتم بکاپ بگیرم . اون روز خیلی خوب بود شبش هم با بچه ها رفتیم برج میلاد و نشستیم حرف زدیم . شب هم ساعت 23 برگشتیم اتاق و شام خوردیم .
 همه خوابیدن اما من تا ساعتا 3 تو اینترنت راجع به فلسفه آزادی نرم افزاری و خود لینوکس میخوندم . همین باعث شد که صبح روز بعدش دیرتر از بقیه بیدار بشم :دی

روز سوم

چون شب قبل تا دیروقت بیدار بودم طبیعی بود نسبت به بقیه دیرتر بیدار بشم و همین باعث شد که بقیه زودتر از من برن نمایشگاه . حاضر شدم و منتظر موندم تاکسی برسه . زیاد طول نکشید تاکسی رسید و رفتیم به سمت نمایشگاه . مستقیم رفتم غرفه خودمون چون قرار بود برای بازدید بیان دیگه مجبور شدم اونجا برم . نمیدونم وزیر فلان چیز (که حالم از این کت و شلواریا بهم میخوره ) قرار بود بیاد بازدید و باید آنیف رو براش ارائه میدادیم و بچه های تیم باید اونجا باشن . به محمد اینا هم زنگ زدم بیان غرفه تا بعدش هم بریم بیرون نمایشگاه بچرخیم :))))
خلاصه اینکه هی منتظر موندیم این یارو بیشتر غرفه ها رو رفت و غرفه ما نیومد ولی مشاورش اومد و احسان طرح رو براش ارائه داد و خیلی خوشش اومد بعد پرسید که چه انتظاراتی از دولت دارین و اینا ... تو دلم گفتم همینکه دولت با فیلترینگ و اینترنت کم سرعتش مانع استارتاپا نشه برام کافیه انتظار دیگه نداریم ...
تو عکس پایین نفر وسط خانم سلوکی هستن که کارهای اقامت مارو انجام دادن و واقعا بهمون لطف داشتن و کلی زحمت کشیدن :) 
بعدش هم با محمد رفتیم تو سالنا چرخیدیم . یه جای دنجی هم پیدا کرده بودیم به دور از جمعیت و میرفتیم اونجا بستی و آبمیوه میخوردیم و خستگی در میکردیم :)
شب رو هم تو اتاق دور هم بودیم و روز سوم هم تموم شد :)

روز چهارم

روز چهارم هم طبق معمول صبح با بچه ها رفتیم تاکسی گرفتیم و رفتیم نمایشگاه . یکم اومد تاکسی طول کشید و مجبور شدیم جلو اداره پست منتظر بمونیم .
اینم صبحونه کاری با بچه ها :دی
لش کردنامون :))))))
ناهار کاری :دی خزش کردم :))))))
داشتم چندتا سلفی میگرفتم این آقا حالت بک گراند داشت و ازش فاصله داشتم تو سلفی دوم دیدم ژست گرفت دیگه گفتم بیا یه سلفی بگیریم :))))
خسته که شدیم با محمد گفتیم اونجایی که استارتاپا ارائه میدن بشینیم و توی دیجی کالا موس انتخاب کنیم آخه موسمون خراب شده بود :(
روز آخر هم رفتم مهراد رو دیدم و با هم رفتیم چند تا از استارتاپا باحالُ دیدیم و با چندتا برنامه نویس حرف زدیم بعدش هم باهاش خداحافظی کردم . امیدوارم بازم بتونم از نزدیک ببینمش و دفعه بعد خودش بیاد بندر :)
این عکسُ هم موقع خروج از نمایشگاه گرفتیم
این یکی هم چون درخواست اسنپ مشکل داشت تصمیم گرفتیم تا یه جایی قدم بزنیم ... فاطمه و فائزه و حامد ماشینشون رسید و من و محمد و محسن هم گفتیم چندتا عکس بگیریم اینم یکی از اون عکسا هستش ... با تشکر از عکاسش محمد جانم :)
شب رو هم خسته بودیم کلا تو اتاق موندیم :)

روز پنجم

روز آخر هم وقتی از خواب بیدار شدم که محسن ، فائزه و حامد میخواستن برن ایستگاه راه آهن چون اونا میرفتن زاهدان و فاطمه هم خونه عموش میرفت . باهاشون خداحافظی کردیم و رفتن . من و محمد و احسان و وجیهه موندیم . تا من آماده شدم و رفتم بلیط رو چاپ کنم محمد و احسان زحمت ناهارو کشیدن . ناهارو خوردم و با احسان و محمد و وجیهه خدا حافظی کردم و با تاکسی رفتم راه آهن .

پ ن : 

در مجموع این چند روز خیلی خیلی خوش گذشت از دیدن مهراد عزیز گرفته تا جمع شدن دوباره مون و روحیه و انگیزه ای که گرفتیم و پر انرژی برگشتیم خونه هامون . چون این پست به اندازه کافی طولانی شد نرسیدم راجع به استارتاپای باحال توضیح بدم اگه وقت شد سعی میکنم طی یه پست جدا اینکارو انجام بدم ولی خب همین پست تقریبا یه ماه طول کشید تا تموم بشه و البته چون خیلی درگیر بودم امروز تونستم تمومش کنم:) درواقع این پست مربوط به تاریخ 1396/05/07 هستش .
حالا این به کنار باید برای مهدیس هم یه مقاله راجع به حال و هوای استارتاپا بنویسم که قراره تو نشریه دانشگاهشون که خودش سردبیرشه قرار بگیره . بزودی باید نوشتن مقاله رو هم شروع کنم هر روز یکم بنویسم تا اول مهر آماده بشه :دی