بعد نوشتن پست قبل یکم تو نت چرخیدم ... آرومتر شدم ... کامنت های شما دوستان عزیزم رو خوندم ... الان هم دیگه با خودم گفتم گور باباش هرچی میخواد بشه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ... آخرش خودمم که تصمیم میگیرم دانشگاهو به چیزم هم نمیگیرم ... الان هم ادامه پروژه رو میخوام شروع کنم و در حین انجام کار هم یه پادکست از جادی رو گوش میدم که به نظرم برای یکی مثل من خیلی میتونه مفید باشه ... چون یکی بهترین های حوزه جامعه لینوکسی ایرانه و یکی برنامه نویسای خوبه و من خیلی از شخصیتش خوشم میاد :)
فعلا همینجور میگذرونم ... بچه های اتاق هم همگی رفتن شهرشون ... من اتاق پایین خودم تنها نشستم ... این سکوت و آرامش و این تنهایی رو خیلی دوست دارم ... کاشکی کل زندگیم همینجور بود و هیچکسی اطرافم نبود ... فقط و فقط مسئولیت خودم رو داشتم و به هیچ کسی حتی خونواده هم تعهدی نداشتم ... از کجا معلوم شاید یه روز قید همه چیو زدم و رفتم ... رفتم دور دست و همه رو فراموش کردم ...