برای 20 ام بلیت گرفته بودم ... 19 ام با بر و بچ تیم رفته بودیم با چندتا رستوران و فست فود قرارداد ببندیم ... البته منو احسان دیرتر بهشون ملحق شدیم چون کارا برنامه نویسی مونده بود ... 
شبش (19 ام) ساعتا 11 شب رسیدم اتاق ... انقدر خسته بودم که حد نداشت به زور یک قسمت از Homeland رو دیدم و خوابیدم ... البته نتونستم خوب بخوابم چون فرداش روز خداحافظی با هم تیمی هام بود که دیگه برام مثل یه خونواده هستن ... 
چقدر 20 ام روز مزخرفی بود ... با اینکه میخندیدیم اما یه بغضی پشت اون خنده ها قایم شده بود ... صبحش یه جلسه تکمیلی داشتیم و از فعالیت های انجام شده تو این مدت اخیر گفتیم بعدش هم یه سری کارا جزئی رو انجام دادیم ...
 احسان که داشت دوره ربات تلگرام رو تدریس میکرد ... وجیهه و مرضیه هم عید و تبریک گفتن و رفتن ... با فاطمه هم چون کلاس داشت خداحافظی کردم ... بعدش نوبت به محسن رسید ... اونو هم در آغوش کشیدم و خداحافظی کردیم اونم رفت چون کلاس داشت ... 
دقایق آخر هم با محمد و فائزه با هم چند تا عکس گرفتیم و این لحظات آخری رو ثبت کردیم ... بعدش نوبت به محمد رسید که برای ساعت 2 بلیت داشت ... با من و فائزه خداحافظی کرد ... همو بغل کردیم و رفت (^_^) ... اون موقع مونده بودم چیکار کنم ... بدون محمد اصلا صفا نداشت ... شوخه همش میخنده چی از این بهتر ... 
بعدش نشستم از فائزه چندتا فیلم گرفتم ... راجع بعضی مسائل حرف زدیم بحث خوبی بود هم خودم تخلیه شدم هم اون ... منم چندتا فیلمو بهش پیشنهاد دادم ... اونم دیگه باید میرفت خلاصه با فائزه خدا حافظی کردمو و کاکتوسامو هم سپردم به خودش قراره این مدت که نیستم ازشون مراقبت کنه (دمش گرم ^_^) ... 
بعدش منتظر موندم تا دوره ربات احسان تموم که شد احسان گفت باید بره ... اونو هم در آغوش گرفتم و خدا حافظی کردیم ... چقدر تلخ بود ... احسان آخرین نفری از اعضای تیم بود که باهاش خداحافظی کردم ... چقدر دلم برای کد زدن کنار بچه های تیمم تنگ میشه ... این مدت علاوه بر روزای کاری ، جمعه ها میرفتم اتاق احسان اینا و دوتایی با هم کد میزدیم ... چجوری این دوریو باید تحمل میکردم ... لعنت به این تعطیلات ...
بقیه عکسا در ادامه مطلب