یکشنبه شب به فاک عظما رفتم و اون چیزی که انتظارش رو میکشیدم بالاخره اومد سراغم ... تب و سرماخوردگی ... شب اولو تو خواب هذیون گفتم (طبق گفته هم اتاقیا) ... شب دوم و سوم تب نداشتم خلاصه اینکه ... بدون رفتن به دکتر مشکلم حل شد ... باید از مادر جان عزیز بابت پیشنهاد واکسنی که قبل از شروع ترم زدم تشکر کنم ... خلاصه اینکه تا امروز کلا به فاک بودم و تنها کار مفیدی که کردم همون دیدن سریال Hannibal بود ...
کم کم دیگه داشت حالم از خودم به هم میخورد ... امروز به خودم اومدم با اینکه دیر از خواب بیدار شدم ولی تونستم به مبحث فرم ها تو PHP رسیدگی کنم ...
اگه همین برنامه نویسیه نبود وجودم کلا بیهوده بود ... مثلا چیکار میکردم ؟ مثل اکثریت یا مثل خر درس میخوندم ( اصلا برای من گزینه مناسبی نیست چون از درس متنفرم ) یا هم مثل جمعی از دیگر از همون اکثریت تو فعالیت های عجتماعی نظیر فلان انجمن یا فلان کانون که فقط و فقط پر از خاله زنک ها و خایه مال های تخمی هستش عضو میشدم که اصلا حال نمیکنم ... نه برای منی که از اجتماع این آدما نفرت دارم ... هرچی از این اجتماع دورتر بودم برام بهتر بوده ...
خوبی این دو سه نفری که با هم تو تیم هستیم اینه حد اقل زیاد فَک نمیزنن اکثر مواقع ساکتن و دارن کارشونو انجام میدن و یه هدفون گذاشتن و موزیک گوش میدن ... این خودش دلیل خوبیه که باهاشون حال کنم ...
اگه بخوام همین الان آرزویی داشته باشم زندگی تو قطب شمال ، خودم تنهای تنها با لپ تاپم ... فقط اگه امکانات فراهم باشه و یه خط اینترنت و برق هم باشه دیگه چیزی نمیخوام به گوشی هم نیازی ندارم
زندگیم بدون این 4 تا چیز بیهوده اس : کُد زدن ، کتاب ، موزیک ، فیلم