blindness

بالاخره بعد مدتها ، هفته پیش کتاب کوری رو تموم کردم و میخوام برداشتم از این رمان رو با شما دوستان اشتراک بذارم .

اولین چیزی که تو این رمان جلب توجه میکنه این هستش که هیچ کدوم از شخصیت ها اسمی ندارن و فقط با عناوینی نظیر دکتر ، زن دکتر ، پسرک لوچ و ... سر و کار داریم بر خلاف رمان صد سال تنهایی که پر از اسامی مختلف بود و باعث گیج شدن خواننده میشد تو این رمان با وجود اینکه عناوین زیاد هستن اما باعث گیج شدن خواننده نمیشه . همونجور که در مقدمه کتاب هم گفته شده بود منظور نویسنده از کوری ، کوری از نوع فکری هست توی این رمان حتی کور شدن به معنای سیاهی مطلق نیست بلکه سفیدی مطلق هست . زن دکتر یک شخصیت کلیدی تو این رمان هستش که به عنوان یک شخص با اینکه بین کورها هستش اما کور نمیشه . به نظر من نویسنده سعی بر این داره که جامعه ای از انسان ها که به لحاظ فکری کور شدن رو به تصویر بکشه ، دقت کنید که از اول کور نبودن بلکه کور شدن و کور شدنشون هم با کور شدن یک نفر شروع شد و به بقیه سرایت کرد . زن دکتر با اینکه کور نشده بود اما بعد از دیدن رفتار های ناشایست و غیر انسانی کورها نه به نشانه تأیید اونها بلکه بدلیل دیدن این اعمال ناشایست و سنگینی بار بینایی (فکری) در جامعه ای که همه کور هستند آرزو میکرد که کاش او هم مثل بقیه کور میشد .  فرض کنید یک جامعه ای که همه به یک نوع تفکر غلط باور دارن و یک نفر خلاف این جریان حرکت میکنه ، چه سختی هایی رو باید تحمل کنه ، طبیعیه که بعد از مدتی جامعه این شخص رو پس میزنه و در بهترین حالت اون شخص گوشه گیر میشه و از جامعه فاصله میگیره و اگه بخواهیم بدترین حالت رو در نظر بگیریم جامعه اون شخص رو مجازات میکنه حالا این مجازات میتونه مرگ ، زندان یا هرچیز دیگری باشه . اگه بخواهیم مثال واضحش رو توی کشور خودمون بزنیم میشه به زندانی شدن و حتی اعدام فعالین مدنی ، هنرمندان و تمام کسانی که خلاف جهت ارزش های جامعه و حکومت حرکت کردند اشاره کنیم . اعمال ناشایست و غیر انسانی که کور ها انجام دادن من رو یاد این جمله جوکر انداخت که میگفت : بهت ثابت میکنم وقتی که این مردم متمدن تو یه موقعیت بحرانی قرار بگیرند حاضرن حتی همدیگر رو بخورن !

چیزی که توی این کتاب برام مبهم مونده دلیل بینایی افراد در آخر داستان هستش اما یک چیز رو خوب تونستم بفهمم و اون ترتیب بینایی افراد بود . اولین نفری که توی داستان کور شد مردی بود که پشت چراغ قرمز توی ماشینش نشسته بود و ناگهان متوجه شد که کور شده و به ترتیب افرادی که با این مرد در ارتباط بودن کور شدن . بینایی افراد هم به همین شکل بود و به ترتیب از همین مرد شروع شد و بقیه هم بعد از اون بیناییشون رو بدست آوردن . من از این ترتیب بینایی این برداشت رو دارم که برای نجات یک جامعه کور باید این کوری فکری بصورت بنیادی ریشه کن بشه تا جامعه نجات پیدا کنه .

به عنوان نکته آخر هم اینو بگم که تا زمانیکه این رمان رو تموم نکردم نتوستم به یک نتیجه گیری کلی برسم . جالبتر اینکه حتی بعد از تموم شدن رمان هم نتونستم به این نتیجه گیری برسم . این برداشتی رو که نوشتم هم حاصل چند روز فکر کردن راجع به وقایع ، شخصیت ها و مقایسه اون با جامعه مدرن هستش .

این رمان به شدت ذهن آدمو درگیر میکنه و در حین خوندنش چندین بار پیش اومد که برای یک لحظه فکر کنم چند نفری که اطرافم هستن واقعا کور شدن .

پیشنهاد من اینه که اگه میخواین این کتاب رو شروع کنین با احتیاط بخونین و به جزئیات دقت کنین تا باشد که رستگار شوید :)

و من الکتاب توفیق